”پس سعی کن نگاه ش نکنی.“
یکی از دوستانم گفت: ”اعصابم را خرد میکند.“
”خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.“
”متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند.“
”پس سعی کن نگاه ش نکنی.“
”آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.“ بعد هم آهی میکشد. ”برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟“
”من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچ جا نرفتم. فقط دربارة یک سری چیزها فکر کردم، همین.“
دوستم سرش را تکان داد و یک بار دیگر آه کشید و گفت: ”فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی.“
”ا-هوم.“
بدون اینگه اشتیاقی نشان بدهیم نوشیدنی مان را خوردیم.
من گفنم: ”بگو ببینم، چه چیزش افسرده کننده ست؟“
”نمیدانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.“
طبق آنچه دیگران میگفتند (چون من خودم نمیتوانستم او را ببینم) چیزی که بر پشتم قرار داشت یک خالة فقیر با یک فرم ثابت نبود: انگار فرم بدن او بسته به شخصی که او را زیر نظر میگرفت تغییر میکرد، انگار که اثیری باشد.
او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.
”البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوونکی خیلی بد مرد.“
”سرطان مری؟“
”آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه میکشید، هرچند آخرها آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. میخواستم بخوابانمش ولی مادرم نمیگذاشت.“
”برای چه؟“
”نمیدانم. تا دو ماه سگه را با لولة تغذبه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.“
برای لحظه ای سکوت کرد.
”آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایة خودش هم میترسید. هر کس به ش نزدیک میشد پارس میکرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا میکرد، گر هم داشت.“
سرم را تکان دادم.
”باید به جای سگ جیرجیرک میشد؛ اینطوری میتوانست آنقدر سر و صدا کند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمیگرفت.“
ولی او هنوز بر پشتم بود، سگی با یک لولة پلاستیکی آویزان از دهنش.
خالة فقیر من برای یک دلال معاملات ملکی که آشنای من هم بود به یکی از معلمان دورة ابتدایی اش شباهت داشت.
در حالی که با یک حولة ضخیم عرق صورتش را پاک میکرد، گفت: ”احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود، اولین سال جنگ کُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیمها دارم میبینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم.“
آن طوری که او به من چای تعارف کرد فهمیدم خیال کرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی اش هستم.
”زندگی غم انگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یک کشتی حمل و نقل شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حملة هوایی سال ۴۴ بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت.“ بعد هم با دستش نشان داد از کجا تا کجا. بعد فنجان چای خود را سر کشید و دوباره عرق صورتش را پاک کرد و ادامه داد: ”زن بیچاره. قبل از آن حادثه زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.“
دوستانم یکی یکی از من دور شدند، مثل دندانههای شانه ای که یکی یکی بیفتند. میگفتند: ”آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت که او را میبینم، مادر پیر و افسرده ام (یا سگی که از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمیکه زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود) بیاید جلو چشمانم.“
کم کم داشتم احساس میکردم که به صندلی یک دندانپزشک تبدیل شده ام؛ کسی از صندلی دندانپزشک نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر میخوردم آنها بلافاصله به بهانه ای از من فرار میکردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: ”نمیدانم. این روزها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر میشود.“
”خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.“
”متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند.“
”پس سعی کن نگاه ش نکنی.“
”آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.“ بعد هم آهی میکشد. ”برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟“
”من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچ جا نرفتم. فقط دربارة یک سری چیزها فکر کردم، همین.“
دوستم سرش را تکان داد و یک بار دیگر آه کشید و گفت: ”فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی.“
”ا-هوم.“
بدون اینگه اشتیاقی نشان بدهیم نوشیدنی مان را خوردیم.
من گفنم: ”بگو ببینم، چه چیزش افسرده کننده ست؟“
”نمیدانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.“
طبق آنچه دیگران میگفتند (چون من خودم نمیتوانستم او را ببینم) چیزی که بر پشتم قرار داشت یک خالة فقیر با یک فرم ثابت نبود: انگار فرم بدن او بسته به شخصی که او را زیر نظر میگرفت تغییر میکرد، انگار که اثیری باشد.
او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.
”البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوونکی خیلی بد مرد.“
”سرطان مری؟“
”آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه میکشید، هرچند آخرها آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. میخواستم بخوابانمش ولی مادرم نمیگذاشت.“
”برای چه؟“
”نمیدانم. تا دو ماه سگه را با لولة تغذبه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.“
برای لحظه ای سکوت کرد.
”آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایة خودش هم میترسید. هر کس به ش نزدیک میشد پارس میکرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا میکرد، گر هم داشت.“
سرم را تکان دادم.
”باید به جای سگ جیرجیرک میشد؛ اینطوری میتوانست آنقدر سر و صدا کند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمیگرفت.“
ولی او هنوز بر پشتم بود، سگی با یک لولة پلاستیکی آویزان از دهنش.
خالة فقیر من برای یک دلال معاملات ملکی که آشنای من هم بود به یکی از معلمان دورة ابتدایی اش شباهت داشت.
در حالی که با یک حولة ضخیم عرق صورتش را پاک میکرد، گفت: ”احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود، اولین سال جنگ کُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیمها دارم میبینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم.“
آن طوری که او به من چای تعارف کرد فهمیدم خیال کرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی اش هستم.
”زندگی غم انگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یک کشتی حمل و نقل شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حملة هوایی سال ۴۴ بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت.“ بعد هم با دستش نشان داد از کجا تا کجا. بعد فنجان چای خود را سر کشید و دوباره عرق صورتش را پاک کرد و ادامه داد: ”زن بیچاره. قبل از آن حادثه زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.“
دوستانم یکی یکی از من دور شدند، مثل دندانههای شانه ای که یکی یکی بیفتند. میگفتند: ”آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت که او را میبینم، مادر پیر و افسرده ام (یا سگی که از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمیکه زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود) بیاید جلو چشمانم.“
کم کم داشتم احساس میکردم که به صندلی یک دندانپزشک تبدیل شده ام؛ کسی از صندلی دندانپزشک نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر میخوردم آنها بلافاصله به بهانه ای از من فرار میکردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: ”نمیدانم. این روزها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر میشود.“
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:44  توسط
|
